"شناگرها" رمانی است درباره شکنندگی ذهن و پیوندهای نامرئیای که ما را به مکانها و افراد متصل میکنند. جولی اتسوکا با نگاهی ژرف و روایتی تأثیرگذار، کتابی نوشته که هم اندوهبار است و هم سرشار از لحظات تأملبرانگیز. این اثر، یادآوری شاعرانهای از نیروی ناپیدای حافظه، عشق و فقدان است که آرام اما عمیق، زندگی ما را شکل میدهند.
«پس هیچکاری نمیشه برای تغییر زمان حال انجام داد؟» مونجی کادوکورا با کنجکاوی سرش را کج کرد و یک گلبرگ شکوفهی گیلاس از لابهلای موهای خاکستریاش روی زمین افتاد. زیر نور کم لامپهای حبابدار که تنها نور کافه بود، صورتش را تقریبا به دفترچه یادداشتش چسبانده بود و به آن نگاه میکرد.
توشیکازو کاواگوچی با روایتی گرم و زیبا به این موضوع میپردازد که رها نکردن گذشته چگونه آینده را متأثر میکند و از خواننده میپرسد: اگر هیچ چیز زمان حال را تغییر ندهد، باز هم حاضری به گذشته سفر کنی؟