یک جراح پلاستیک به نام «مارک سایدمن» در بیمارستان به هوش میآید و درمییابد که خودش به شکل جدی آسیب دیده، همسرش تیر خورده و جانش را از دست داده، و دختر نوزادش، «تارا»، ربوده شده است...
دریان گری که هنوز از تابلو چشم برنگرفته بود، زیر لب گفت: «چه غمانگیز است، چه غمانگیز! من پیر خواهم شد، زشت و ترسناک! ولی این نگاره همیشه جوان خواهد ماند. تا ابد در همین روز ماه ژوئن باقی میماند. کاش برعکس این میبود! کاش من همیشه جوان میماندم و این تصویر پیر میشد! برای این_ بله، برای چنین چیزی_ حاضرم دار و ندارم را بدهم! برای این جوانی ماندگار از هیچچیز دریغ نمیداشتم و حاضر بودم روحم را هم بفروشم!»
داستان این رمان برای انسانهایی است که از قلب خود پیروی میکنند؛ برای افرادی که از انجام موفقیتآمیز کاری، حتی اگر آن کار فقط برای خودشان باشد، لذت فراوانی میبرند...
داستایوسکی نویسنده بزرگ روس و خالق شاهکارهای بی بدیل ادبی است. بسیاری جنایت و مکافات را شاهکار او میدانند جنایت و مکافات بازی خیر و شر در نهاد آدمی و ندای وجدان است.