بعد از مردن افعی دنیا امن و امان است یا حداقل اسکلت و والکری این طور فکر میکنند تا اینکه بارون کینه توز از زندان می گریزد و ناگهان خاک ایرلند پر از جنازه و خون آشام میشود.
لنی مرکادوی دوازده ساله هر روز و هر ثانیه قدرت جادویی اش را تمرین می کند نامرئی شدن لنی واقعاً عاشق جادو است و تنها آرزویش این است که بابا بزرگ یعنی جادوگر اعظم خاندان پامپور امپ، او را به سرزمین خودش ببرد و جادوهای بیشتری یادش بدهد.