مبل کنار پنجره پلیورم را در آغوش کشیده بود دست بردم و پلیور خاکستری ام را برداشتم و به تن کشیدم کنار پنجره ایستادم و تهوع آدمها به شهر پیدا شد. ساختمانهای ریز و درشت خاکستری که در دلشان قصه هایی پنهان کرده بودند. کاش صدای افکار هر خانه مثل بیانیه ای از بلندگوهای شهر بیرون می آمد کاش شهر وکیلی برای دفاع کردن داشت و سخنگویی برای حرف زدن تا هر چند وقت یک بار نهیب بزند به آدمیان و بی رحمی هایشان را به رخشان بکشد.