در اثر وزش باد پنجره باز شد و قطرات باران به داخل ریخت آتش خاموش شد و راشل خوابش برده بود ناگهان بدن زن تکان خورد و با چشمان وحشی و دیوانه وار به اطراف نگاه کرد. یک دستش را دراز کرد بطری را برداشت و در پوش آن را با دندانهایش در آورد. استفان فقط نگاه میکرد زن در بطری را از دهانش بیرون انداخت و آن را بالای لبهایش نگه داشت. همین که میخواست مایع داخل بطری را سر بکشد