از همان دور معلوم بود، آنقدر معلوم بود که حتی کور هم میتوانست ببیند که آنان مرگ را به بازی گرفتهاند و اصلا به شوق مرگ پا به این معرکههولانگیز گذاشتهاند. احمد از پشت شیشه و کرکرهی مشبک پیرهندوزی حس کرد، کشف کرد، یقین پیدا کرد که آن جوانان تا هدیهای هدیههایی به مرگ ندهند رضا نخواهند داد و به خانه نخواهند رفت...
براساس یک مکالمه واقعی بین یک انسان و هوش مصنوعی. این کتاب نوشته یک هوش مصنوعی است و نویسنده فقط مسیر داستان را راهبری میکند. تمام مکالمات واقعی است و در پایان کتاب مستند شده…