دکمهدلقکی مثل بقیهی دکمهها دلش میخواست به لباس یه نفر دوخته بشه و بتونه آدمای زیادی رو خوشحال کنه.
ولی از هرکسی پرسید و هرچقدر گشت، کسی بهش احتیاج نداشت.
تا اینکه بالاخره لباس محبوبش رو پیدا کرد. حالا دکمهدلقکی جایی بود که بچهها بهش احتیاج داشتن تا لبخند به لبشون بیاره.