به ياد می آورم چگونه آن شب بيدار زير نور واگن در خلسه ی لطيف و لذت بخشی از هيجان دراز كشيده بودم گونه ی سوزانم را به بالش تر و تميز كتانی می فشردم و تپش قلبم كوبش پيستون های عظيمی را تقليد می كرد كه قطار را بی وقفه به پيش می راند...
این کتاب نیز داستان شورانگیز گردش های یک زندانی در اعصار و قرون و در ستارگان دوردست است، درل ستنرینک که مرتکب قتل شده به حبس دائم با کار محکوم شده است او مردی تحصیل کرده است که زندانبانش را…