جنازه رو آماده کرده بودن و داشتن مراسمش رو برگزار میکردن، و گمونم بهنوعی مراسم بچه رو هم، که صدای جیغ یه نوزاد رو شنیدن. مردم نمیدونستن چه غلطی بکنن. بعضیها از جا پریدن و بدوبدو از کلیسا زدن بیرون. بالاخره چند تا زن بلند شدن و نگاه کردن. خدای بزرگ، بچه زیر لباس مادره بود. بچه خزید بیرون یا مردم یه بلایی سر تابوت آوردن و کشیدنش بیرون. به هر ترتیب، بچه به دنیا اومده بود.