کر کرد اگر برف دست نکشد از باریدن ممکن است مجبور شود بماند همین جا، توی روزهای عادی هم ماشین را به زحمت در این کوچه باغ های خاکی می راند، چه برسد به حالا: برف لعنتی، اگر مردم اصغرآباد از راه برسند چه؟ اگر یکی از رعیت ها به سرش بزند بیاید این جا چه؟ نه، اصلا کدام احمقی وسط این سوز می رود سر باغ. بیایند، همه شان بیایند، کی تخمش را دارد حرف بزند؟ سرش را پایین گرفت و زل زد به لکه های خون خشک شده روی شلوارش، شکل داشتند، نقش هایی که انگار از قبل روی پارچۀ سفید چاپ کرده باشند، اسب بودند، ماهی، خرس، گربه. حیوانی که سرش را گرفته باشد توی بغلش، گربه ای آرام، با چشم هایی تنگ شده، منتظر این که تکه گوشتی بیندازند جلویش