چیزی نمانده که تعطیلات عالی هفتهی آخر سال به فاجعهای تمامعیار تبدیل شود. اینکه همهچیز به روال طبیعی خود برگردد، به عشقفوتبالها بستگی دارد. قرار بود تعطیلاتِ فراموشنشدنیای باشد...
مگنس چیس بعد از اینکه مادرش را از دست داد و مجبور شد دو سال تمام با سختی در خیابانهای بوستون زندگی کند، به فکرش هم نمیرسید که چه سرنوشت پرمخاطرهای در انتظارش است...
کاملاً مطمئن بود که به او - برای نجات زندگی اش - یک تشکر بدهکار است. نه فقط دیروز بلکه تمام روزهایی که از آشنایی شان گذشته بود... و این باعث میشد حس کند خنگ ترین و ضعیف ترین دختر دنیاست.