چه شد آن زمزمه های عاشقانه و آن شعرهای شاعرانه که حکایت عشق من و تو افسانه رومئو و ژولیت را در اذهان تداعی میکرد نه میتوانم آن دوران را فراموش کنم به تاب شنیدن سرزنش مردم را دارم هرگاه از روزهای گذشته عاشقانه ای که با تو داشتم در خاطرم زنده میشود. دیوانه می شوم تنها خدا میداند که فقط دلبسته تو بودم این روزها دلم بی تاب است. چشم هایم به خاطر اشکهای حسرت ریخته شده خشک و کم سو شده است. چراغ کم سو درد دارد چون دیگر نفتی ندارد تمام تنم به درد آمده است. انگار که از جنگی تن به تن بازگشته ام جنگ من با خودم با عقل و احساسم کاش یکی پیدا بشه بگه چه خبر است و من در کدام لحظه از زمان گیر افتاده ام وای که چقدر دل شکستن برای ما آسان است نمیدانم چرا دوست داشتن و بی کینه بودن این قدر سخت است. چقدر از خدا از خودمان از انسان بودنمان فاصله گرفته ایم.