یاد تمام دوستانی افتادم که همه پس از مدتی کوتاه طردش کردند. بیخبر و بیتوضیح ازش کناره گرفتند و ناپدید شدند. او به روی خودش نمیآورد و من هم پاپی ماجرا نمیشدم. خیلی زود یادش میرفت و نفر بعدی که میآمد گویی خاطرة قبلی را میشست. انگار حافظهاش هم مانند کودکی، نارس بود. کودکی که خاطرة درد را مثل وزنهای به پایش با خود به اینسو و آنسو نمیکشد و بنابراین بیاختیار و به طرز رشکبرانگیزی خوشبین است. اشکال کار احتمالاً در همین خوشبینی مفرط بود که دوستها را میتاراند. به گمانم همة ما وقتی بزرگسالی را میبینیم که از بسیاری جهات شبیه کودکان میاندیشند و عمل میکند آزرده میشویم.