در مرز خوابها زمان بیشتر متوقف میشه تا این که بگذره من کشش میدم مثل دنبال کردن فرکانس مغز آدمیزادهای خواب با یه فولکس قدیمی.
آذر خواب نمی بیند؛ نه رؤیا نه کابوس اما شبی مسافرکش خوابها به دنبالش میآید آذر در جست و جوی خواب خودش است اما مسافرکش خوابها به دنبال آدمهای بی رؤیاست آذر با پدر و همسر دوم پدرش و خواهرش زندگی میکند آیا او میخواهد در جهان بی رویا با پدر و مادر خودش زندگی کند یا این که خواب خودش را پیدا کند و زندگی واقعی پدر و مادرش را بپذیرد؟