نازبالش داستان زندگی مردمی متوسّط است در شهرکی تازه پاگرفته به نام «شهرک آرزو» که به جای روستای کهنه «عدس کار» بنا شدهاست .این روستا که با رشدی ناقص روبروست و بخشهایی از آن به شهر بدل شده و بخشی دیگر همچنان ده باقی مانده است. در آنجا، هم ساختمانهای چندین طبقه را میشود دید و هم کوچههایی را که در آن مرغ و خروس میچرخد و گاو و گوسفند گذر داده می شود.
پس زمینه طنز داستان، باعث شده تا وقایع قصه بدون مشکل و دردسر رخ بدهند و شخصیت ها با ایفای نقش در ماجراهای جذاب و سرگرم کننده، با یکدیگر در ارتباط باشند. هوشنگ مرادی کرمانی مراوده های اجتماعی در داستان را به شکلی مفرح و جالب توجه ارائه کرده و اغراق هایی که در این مراودات به کار رفته، بر جنبه طنز آن افزوده است.
روی « ناز بالش » پنج تا تخم درشت كدو تنبل بود . تخمه ها را عين علامت سوال چيده بودند اين جوری « ؟ » . تخمه فروش نازبالش را روی دو دست گرفته بود ، ايستاده بود كنار خيابان . انتظار می كشيد آدم خوبی پيدا شود ، هزار تومان بدهد و يكی از آن تخمه ها را بخرد و بخورد . تخمه فروش مثل خل و چل ها لباس پوشيده بود . عين دلقك ها ، تو گرما ، كلاه پشمی گشاد و نوك تيزی گذاشته بود سرش و پيراهن دراز آبی رنگش پوشيده بود تا قوزك پاش ...