من و تو در بد زمانه ای به هم رسیده ایم
وقتی کسی کتاب نمی خواند.
من لای کدام برگه از عاشقانه هایم بنویسم و منتظر بمانم تا ببینی
وقتی فلسفه انتخاب می افتد ته فنجان چای و قهوه ات
نمی شود تا ابد دوستدارم بمانی
وقتی دست خالی ام کفاف آرزوهایت را نمی دهد.
وقتی برای یک شب دوری و قهر کردنمان سرا پا ترس بشوم
دلم هزار راه برود تا زبانم لال نکند کسی بیاید ، دلت را ببرد و تو او را زیر سر بگذاری ...
کسی که نیست بزرگی کند و بیاید، تکلیف این عشقهای قراردادی را روشن کند
من و تو در بد زمانه ای به هم رسیده ایم.
نه این زمانه، زمانه ی دوست داشتن و دوست داشته شدن ، نیست.