«فمی» سومین دوستی است که «آیولا» اعتقاد دارد به خاطر «دفاع از خودش» کشته است. طبق معمول، خواهر بزرگتر «آیولا» یعنی «کورده» باید به او کمک کند که از شر جسد خلاص شود.
سانتیاگو گیر افتاده. بعد از کودتای نظامی خشنی در مونته ویدئو، پایتخت اروگونه، زندانی شده و برای اینکه عقلش را از دست ندهد چارهای ندارد جز نوشتن نامههای طولانی به خانواده
آیا خانهها رازهای تاریک و سیاهی با خود دارند؟آیا جسد ها و ارواح در خانهها باقی میمانند و در زمان مناسب بیرون میآیند؟ آیا گذر زمان خاطرات و شرارتها را از بین میبرد؟