رمان «زیبا صدایم کن» قصهی دختر 15 سالهای به نام زیباست که در آسایشگاه کودکان بیسرپرست زندگی میکند و پدرش به خاطر اختلال روانی در تیمارستان است و مادرش از او جدا شده و با فرد دیگری ازدواج کرده است. در یک روز پاییزی پدرش زنگ میزد و از او میخواهد کمکش کند تا از تیمارستان فرار کند این اتفاق روی میدهد و پس از رسیدن به هم تصمیم میگیرند تا در خیابانهای تهران با هم جشن تولد دونفره بگیرند. شما هم به این جشن تولد دعوتید...
والدین من فقط ممکن است به یکی از این سه دلیل من را برای شام بیرون ببرند: یک، کسی مرده باشد (که چون فقط گروه خانوادگیمان در فضای مجـازی بالای نود نفر عضو دارد میشود گفت بیشتر از آنکه فکر میکنید پیش میآید)؛ دو، تولد کسی باشد؛ سه، میخواهند تصمیمی را به من اعلام کنند که قرار است زندگیام را زیرورو کند.
اگر دلتنگ خاطرههای دوران کودکی و دوستان خیالیتان هستید، با کتاب پاستیلهای بنفش و جکسون به سرزمینی آمیخته ز واقعیت و خیال سفر کنید که در آن گربهای به نام کرنشا شما را به لذت بردن از امور هر چند کوچک زندگی و ایمان به فردایی روشن فرا میخواند.