رمان با تمرکز به زندگی شهید سیدحسین دیباج قبل از انقلاب شکل گرفته است و ماجرا یک ساواکی است که به یک لمپن در همسایگی سیدحسین دیباج که عاشق خواهر اوست نفوذ میکند و او را تحت تاثیر خودش قرار داده تا سیدحسین را که فراری است به دام بیاندازد.
شاهزاده خانم جایا تازه پنج سالش تمام شده بود مهاراجه میخواست او را با خود به شکارگاه ببرد و با دنیای وحشی آشنایش کند اما همسرش مهارانی نمیپذیرفت. مهاراجه اصرار میکرد: «لازم نیست بچهها را این قدر لوس کنید آن از تیکا که تا اسب سواری یاد نگرفت از بغلتان پایین نیامد این هم حکایت این دخترک.»...