اما یک روز به چشم هم زل زدیم و هر چه از دهنمان درمیآمد، نثار هم کردیم. چیزهایی به هم گفتیم که آدم شرمش میشود. راه فراری نداشتیم و کسی هم نمیتوانست جلوی ما را بگیرد. مثل این بود که داری با ماشین توی جاده میروی و میدانی جلوتر راه خراب است و ممکن است با کله بروی ته دره اما نه برمیگردی و نه میزنی روی ترمز و با حرصی که در وجودت جمع شده پدال گاز را فشار میدهی و یک کله تا آخرش میروی.