«در اتاق شکنجه انواع مختلف ابزار شکنجه وجود داشت و وقتی چشمم به این ابزار افتاد وحشت کردم، ولی به خود تلقین میکردم که نباید مقاومت و استحکام خود را از دست بدهم وگرنه خود و دیگران را به خطر خواهم انداخت . فردی که شلاق در دستش بود، اولین شلاقی را که به کف پاهایم زد، آه از نهادم بلند شد و انگار میخواستم از حال بروم که شلاق دوم را به کف پایم زد. به یکباره دیدم خون از کف پاهایم جاری شده است و همین که نگاهم به خونهای کف پایم افتاد از حال رفتم. بعد از دو سه ساعت بهوش آمدم. وقتی چشمانم را باز کردم هر دو بازجو بالای سرم بودند و داشتند با هم حرف میزدند. یکی از بازجوها یک لیوان آب به دستم داد که بخورم. لیوان آب را سر کشیدم ولی کف پاهایم به شدت میسوخت و انگار نمیتوانستم سرپا بایستم. بازجوها با هم درگوشی صحبت کردند و یکی از آنها به من گفت: نمیخواهی حرفی بزنی ؟ گفتم چه حرفی بزنم ؟ من هر چه بود گفتم و دیگر حرفی برایم نمانده است .»