روزی که به دنیا اومدی با یه برقی توی چشمهاش نگاهم کرد که خیلی وقت بود ندیده بودم بهم گفت کی میتونه به این دختر کوچولو نگاه کنه و وجود فرشته ها رو باور نداشته باشه؟
به بیرون پنجره نگاه میکنم به همان خانه ی متروکه ی روبه رویی مان «اما اون...» بر میگردم به سمت مامانی پس چی شد که من رو نخواست؟ نه دلسی نه ماجرا این نبود نمیدونی چقدر دوستت داشت. اون... اون مريض بود و نباید کسی رو برای مریض بودن مقصر دونست.
می پرسم تا حالا به این فکر کرده ای کجا رفته؟ آره عزیزم با هر نفس بهش فکر میکنم با هر نفس.