فرورتیش چادری بزرگ میان دشت برافراشت و هفت روز را به خوردن گوشت شکار و نوشیدن گذراند و با ملکه از روزهایی سخن گفت که برای اولینبار پا به خانهاش نهاده بود؛ از روزهایی که هر دو سوار بر اسب در دشت میتاختند و آرزوی تسخیر جهان در سرش بود؛ از شبهایی که زیر آسمان پرستاره کنار هم مینشستند و رؤیاها میساختند. فرورتیش مراقب بود که در بازگویی خاطرات، یادی از فرزندش نکند تا مبادا حال و روز ملکه دگرگون شود و دوباره جامهی غم بر تن کند. تلاش میکرد همچون روزهای گذشته، رنج مرگ فرزندش را در تنهایی به دوش کشد تا کسی با دیدن اشکهای پادشاه، پی به اندوه فراوانش نبرد.
مردم این اصل را نادیده میگیرند که همه فرهنگها وابسته به انسان اند و نه بالعکس به سخن دیگر برای حفظ یک فرهنگ معین سنخ مردانگی ای که چنین فرهنگی را می آفریند باید حفظ شود.