واسیا که تقدیرش نامعلوم است، از حقایقی غافلگیرکننده دربارهی خود پرده برمیدارد و در همان حین با تمام وجود میکوشد تا روسیه و موروزکو و دنیایی جادویی را نجات بدهد که برایش گرانبها است....
انتخابی دشوار پیش روی واسیلیسا قرار دارد. روستاییان وحشتزده او را از خانه و کاشانهاش بیرون راندهاند و فقط دو راه دارد: یا ازدواج کند یا به صومعه برود. دلش راضی نمیشود که هیچیک از این دو سرنوشت را بپذیرد و عوضش ماجراجویی را انتخاب میکند. لباس پسرانه میپوشد و سوار بر نریان باوقارش سولووی، راهی میشود...