میزس استدلال می کند که اقتصاد اساسا علم عمل انسانی یا پراکسیولوژی است. او معتقد است که اعمال انسان رفتارهای هدفمندی هستند که با هدف دستیابی به غایات خاصی انجام می شود. این دیدگاه در تضاد با این نظر است که اقتصاد باید بر اساس علوم طبیعی که اغلب بر روش های تجربی و پوزیتیویستی تکیه دارند، الگوبرداری شود. در واقع، بخش قابل توجهی از کتاب به نقد پوزیتیویسم اختصاص دارد، این ایده که تنها علوم تجربی مبتنی بر مشاهده و آزمایش می توانند دانش معتبر تولید کنند. میزس استدلال می کند که این رویکرد برای علم اقتصاد نامناسب است، زیرا اعمال انسان در معرض آزمایش های کنترل شده مشابه با پدیده های طبیعی نیست. در عوض، اقتصاد باید از طریق تحلیل منطقی رفتار انسان درک شود. میزس به بررسی مبانی معرفتی اقتصاد می پردازد و در مورد چگونگی شناخت و درک پدیده های اقتصادی بحث می کند. او بر اهمیت استدلال پیشینی، که شامل استنتاج قوانین اقتصادی از اصول اساسی کنش انسانی است، تأکید می کند. او عقیدۀ او این روش برای علم اقتصاد مناسبتر است تا روشهای تجربی، که وقتی برای مطالعه رفتار انسان به کار میروند میتوانند گمراهکننده باشند.