کاملاً مطمئن بود که به او - برای نجات زندگی اش - یک تشکر بدهکار است. نه فقط دیروز بلکه تمام روزهایی که از آشنایی شان گذشته بود... و این باعث میشد حس کند خنگ ترین و ضعیف ترین دختر دنیاست.
سر باندپیچی شده ام را به شیشه ی خنک پنجره ی ماشین تکیه می دهم. مامان رانندگی می کند و من به جلو نگاه میکنم به قطره های کوچک باران در نور قرمز چراغ ها دو هفته ی تمام گذشته است و هنوز هم باورم نمی شود.