به عنوان یک کشتی گیر حرفه ای یاد گرفته ام با همه چیز کنار بیایم. برای همین بعد از مدتی مکانیزم ترسم را درک کردم. آن را به گوشه ای از وجودم می فرستادم و زندانی می کردم. همیشه احساسش می کردم، ولی حس کردن به معنی اهمیت دادن نیست. روی تشک پشت چشم ها می سوخت، سرم داغ می شدو گاهی حتی مدتی طول می کشید به خودم بیایم. اما برنامه را باید اجرا می کردم. انگار بخش حس از مغز جدا می شد. می دانستم احساسات در کنترل من نیست، ولی مغز و افکار را می توانم هدایت کنم. کم کم راهکارهای دیگر هم یاد گرفتم. دیوانه وار تمرین می کردم؛ تمرین که نه، حمالی بود. کاری غیر از کشتی نداشتم، زندگی ام همین بود. پس تمرین می کردم ترسم را همان گوشه ی وجودم نگه دارم. معمولا قبل از رفتن روی تشک دعا می کردم: «خدایا کمک کن ببرم.» وقتی حریف را می دیدم که او هم دست به دعا می برد مقابل من قرار گیرد، به نتیجه رسیدم باید نگاهم را عوض کنم. تمرین را بیشتر کردم و شروع کردم به دعای جدید: «خدایا هرکی بیشتر تمرین کرده ببره!» حالا می دانستم امکان ندارد کسی بیشتر از من تمرین کرده باشد

ما آب حیات می فروشیم.

کتاب وب : خدمات ویژه برای خرید کتاب از جمله خرید کتاب با تخفیف و ارسال رایگان کتاب به سراسر کشور

فروشگاه اینترنتی کتاب وب