لولیزا کلارک به نیویورک آمده است تا زندگی جدیدی را آغاز کند. در این میان او باید با این اتفاق جدید کنار بیاید و بتواند رابطه اش را با سم که در آمبولانس کار میکند و حالا هزاران مایل دورتر از او زندگی میکند حفظ کند.
مبل کنار پنجره پلیورم را در آغوش کشیده بود دست بردم و پلیور خاکستری ام را برداشتم و به تن کشیدم کنار پنجره ایستادم و تهوع آدمها به شهر پیدا شد. ساختمانهای ریز و درشت خاکستری که در دلشان قصه هایی پنهان کرده بودند.
زمانی که آن خانواده ی هنجار شکن به آرکادیا خانه ی بزرگ و لب دریا که به سبک دکو ساخته شده بود نقل مکان کردند لوتی و سلیا مجذوب روش زندگیشان شدند که رابطه با آنها آثاری حزن انگیز و طولانی بر زندگی هر کدامشان بر جای گذاشت.