سلام! من آگوس پیانولا هستم. اگر جلد اول این مجموعه را خوانده باشید، همدیگر را میشناسیم. اگر هم نه، بهتان میگویم: من توی اتاقی پر از هیولا زندگی میکنم...
«داستانی خیرهکننده و شاعرانه که مرزهای خلاقیت و خیالپردازی را برای کودکان جابهجا میکند. آنقدر هیجانانگیز که احتمالاً برای خواندنش یکی دو شب دیر میخوابید.»
ژالهنوش پریکوچولوی سربههوا و بازیگوشی است، اندازهی یک خرگوش. هیچکس از پدر و مادرش خبر ندارد و جیرجیرکی مهربان به اسم جیرجیرانی او را بزرگ کرده است...
پرپرهکدو هیچکس و هیچچیز یادش نمیآید، حتی اسم خودش را. برههای آقافرخ او را دمِ صبح، کنار رودخانه و لابهلای علفها پیدا کردهاند و آقافرخ دوروبرش چند تا ردپای پلنگ دیده است. حالا پرپرهکدو مجبور است تا پیداشدن پدر و مادرش با یک پیرزن خسیس و تنها توی کلبهای جنگلی زندگی کند...
در دل طبیعت وحشی روسیه، بیشتر طول سال زمستان است. واسیلیسا و خواهر و برادرهایش عاشق آناند که در آن شبهای طولانی، دور آتش جمع شوند و به داستانهای پرستارشان گوش کنند. واسیا، بیش از هر داستانی، داستان سرماگین را دوست دارد....