باران تندی میبارید پشت پنجره ایستاده بودم و انتظار آمدن شاهین را می کشیدم همه ی وجودم برای در آغوش کشیدنش فریاد میکشید صدای خنده های شاهین خبر از آمدنش می داد. از شنیدن صدای خنده هایش خوشحال شدم و با شوق به طرف در رفتم اما با دیدن زنی جوان شوکه شدم. در حالی که به آن زن خیره شده بودم گفتم سلام، شاهین این خانوم کیه؟
نگاهم کرد و با لبخند گفت: «سلام، ایشون پانیذ خانومه.»
ابروهایم را گره زدم و گفتم: پانیذ؟ پانیذ دیگه چه کوفتیه؟ شاهین
درست حرف بزن ببینم این زن کیه با خودت آوردیش خونه!
خیلی خونسرد گفت: عصبانی نشو بیا بشین باید باهات حرف بزنم.
چی می خوای بگی همین جا بگو
دستم را گرفت و گفت: «اینجا نمیشه بریم بشینیم.»