این کتاب ۱۰۲ خاطره مردم از امام جماعت شهید تبریز را روایت میکند؛ مردی که از مردم بود و پناه آنها. شهید آیتالله آل هاشم مردی بود که در میان مردم میزیست و با منش اخلاقی خود، حتی افرادی را که دل در گرو انقلاب نداشتند، مجذوب میکرد. در مقدمه کتاب آمده است: «خبر شهادت سرنشینان پرواز اردیبهشت که پیچید، لابهلای روایت اشکها و حسرتها، یک کلمه را زیاد میشنیدیم: «ائل دار و مردمی». این کلمه شده بود فصل مشترک همۀ روایتها، به خصوص روایتهای مردم از آیتالله آل هاشم؛ امام جمعهای که تراز جدیدی از امام جمعه بودن و مدیریت و تربیت ایجاد کرده بود. این تراز در عالم واقع جدید بود، اما در حقیقت نه. اصلاً بنا بود روحانی همینطور مردمی باشد؛ دوشادوش مردم رنج دیده. بنا بود امام جمعه همینطور باشد؛ در کنار مردم و همدرد با آنها. انگار زمان ما را بلعیده بود و منشور روحانیت امام خمینی(ره) شده بود گمشده جامعه و حالا که نمونهاش را در گوشهای از شمال غرب کشور پیدا کرده بودیم، باید به همه نشان میدادیم منشور روحانیت نه تنها اصطلاحی انتزاعی نیست؛ بلکه حتی میتواند ما به ازای بیرونی داشته باشد.»
بریدهای از کتاب:
یکراست رفت صندلی آخر، من را هم کنارش نشاند. آقا، بهعنوان نفر اول پادگان با لبخند رضایت در صندلی آخر نشسته بود و هرکس با هر درجهای که وارد سرویس میشد با تعجب شروع میکرد به تعارف صندلی. اول جواب حاجآقا یکی بود: «چه فرقی داره؟ خودتون بشینید من این صندلی رو دوست دارم.» آن بخشنامه همان جا کارش تمام شد.