در عمارت فروزش همه چیز به ظاهر آرام است، ، خانواده ای خوشبخت و متمدن تا این که پس از مرگ یکی از اعضای خانواده سبد گلی آشنا اما بی نام و نشان به دست رویا میرسد، سبد گلی که قبل از این هم در زمان مرگ دیگر عزیزانش آن را دیده است، با این حال انگار این یک بازی سیاه است، بازی که نقابهای همه را خواهد انداخت! بازی که رازهای تلخ و سیاهی از گذشته را افشا می کند. رویا در این بازی به چه کسی باید اطمینان کند؟ گرداننده این بازی یک غریبه است ، غریبه ای که انگار همیشه بوده...این غریبه کیست؟ رازهای گذشته با آنها چه خواهد کرد؟