با گذر از كودكی دو چیز را از دست دادم، لذت گم كردن كفشهایم در گل و پابرهنه برگشتن به خانه، در حالیكه در آب به دنبال گلهای سرخ آتشین میگشتم و سرزنشهای مادرم كه بیشتر به دلیل نگرانی برای من و كمتر به سبب ناراحتی حقیقیاش بود.
عمارت در آستانه فروپاشی است؛ آرتور پنهالیگون و دوستانش سوزی و لیف در جریان هرج و مرجهای داخل عمارت از یکدیگر جدا افتادهاند، ولی نبردشان برای زنده ماندن، آنها را به یکدیگر پیوند میزند.