آرش، ویراستار جوان و دوستدار بسیار جدی زبان و ادبیات فارسی است که در موسسـهی انتشـاراتی قدیمی و کوچکی مشغول به کار است. علاقه و احساس وظیفهی آرش در قبال این نویسندهای توانای ناشناس او را وا می دارد تا به جستوجوی آن مرد بپردازد و تا حد ممکن در انتشار داستانها و معرفی او به جامعهی ادبی کمک کند.
در میان ادبیات جهان غنای ادبیات فارسی نه از نظر فرهنگمندی مطلق و مواریث گرانقدر هنری آن بلکه به لحاظ افاضه اشراقی متحول و انسان ساز بی نظیر است. شعر و نثر پارسی در خدمت تجلای فطرت کما لجوی و آرمانگرای آدمی است و بيشک روحی که از سر چشمه این آبشخور معنوی سیراب گشت تشنه تیرگی ها نمی ماند و با چنین بارقه عظیم بهجت انگیز و مائده کریم شادی بخش، هیچ سلوائی را برابر نمی یابد...
زندگی صحنه جورچین غریبی است که هیچ وقت کامل نمیشه به جا آش پشت یا می بزن به جا عروسیه به جا عز است به جا بچه ای متولد میشه زندگی همینه هزاران ماجرا کنار هم اتفاق میفته و ما فقط یکی دو تاشو میبینیم. نمی بینیم چون برامون مهم نیست. کسی چه میدونه که فردا کی شکار که میشه و کی رفیق کی...
آن شب اتفاق افتاد. درست در دقایق آغازین آخرین روز بهار ۱۳۹۹، وقتی خانواده پیروز منتظر بودند تا بازی برزیل اسکاتلند را در جام جهانی فوتبال تماشا کنند. دستهای سرنوشت زندگی متفاوتی را برای او و خانواده اش می نویسد... زندگی زیر و رو شده ای که با مرگ دیگران و زندگی بازماندگان در غربت و تنهایی شروع می شود و با تمام نافرجامی هایش گاهی عشق را به ارمغان می آورد. شعله امیدی که لحظه ای می درخشد اما سوسو می زند و خاموش می شود.... سرزمینی که هیچ گاه وطن نمی شود و دوستانی که هیچ وقت جای خانواده را نمی گیرند و دشمنی که در جان رخنه میکند و شکست نمی خورد... همه این ها را سرنوشت برای پیروز می نویسد....
«برم اونجا چی کار؟» علیرضا غمگین خندید برو.... نذار متروک شه. اشک دیگری از چشم هاله ریخت. بذار متروک در را باز کرد. از قلبم که عزیزتر نیست.» پیاده شد. کلید را روی صندلی گذاشت و آرام گفت: من به قدر کافی ازت خاطره دارم..... اینجا... روی شقیقه اش زد. تو سرم...» روی سینه اش زد. اینجا تو قلبم... نیازی به چهار تا آجر و سنگ نیست که مال من باشه با نه... من سهمم از تو رو برداشتم.... باقیش برای خودت... خدا حافظ
فرورتیش چادری بزرگ میان دشت برافراشت و هفت روز را به خوردن گوشت شکار و نوشیدن گذراند و با ملکه از روزهایی سخن گفت که برای اولینبار پا به خانهاش نهاده بود؛ از روزهایی که هر دو سوار بر اسب در دشت میتاختند و آرزوی تسخیر جهان در سرش بود؛ از شبهایی که زیر آسمان پرستاره کنار هم مینشستند و رؤیاها میساختند. فرورتیش مراقب بود که در بازگویی خاطرات، یادی از فرزندش نکند تا مبادا حال و روز ملکه دگرگون شود و دوباره جامهی غم بر تن کند. تلاش میکرد همچون روزهای گذشته، رنج مرگ فرزندش را در تنهایی به دوش کشد تا کسی با دیدن اشکهای پادشاه، پی به اندوه فراوانش نبرد.