در لندن ویکتوریایی، مکس مک کندلس دانشجوی پزشکی است. او دستیار جراح عجیب و غریبی به نام گادوین بکستر شده و عاشق فرزندخواندهٔ گادوین زنی جوان با رفتارهای کودکانه بهنام بِلا میشود.
داستان کوه آنالوگ سفرنامهای است که یک راوی آن را برایمان بازگو میکند. در این داستان، که تمثیلی شگفتانگیز از ادبیات است، گروه کوچکی از دوستان برای کشف کوهی مرموز در نیمکره جنوبی راهی سفر به مکانی با ارزش نمادین بسیار بالا میشوند.
قهرمان اصلی این داستان مرد جوان مخترع و عاشق پیشه ای است که در دنیای درونی خود دچار ترسی مبهم از جزئیات دنیای در حال توسعه مخصوصا اتومبیل ها شده است .او برای بدست آوردن قلب معشوقه اش دست به اختراعی عجیب می زند که بازتابی از جهان بینی اوست.
داستانهایی که تکتکشان شگفتی مبهوتکنندهای را برای ما به همراه میآورند. ماجراهایی تازه که قلب ما را تپش وادار میکند. رایانهای که قصد دارد خودکشی کند…
باید عنایت داشته باشید که ما با دنیا قطع ارتباط نکردهایم، اصلا هم دوست نداریم قطع ارتباط کنیم. هنر و ادبیاتمان، فیلمهایمان، رادیومان، گشتوگذارهای گاهوبیگاهمان در جاهایی غیر از اینجا، همگی باعث میشوند با زندگی آمریکاییها دائم در ارتباط باشیم. قطع ارتباط کامل دردسرهای زیادی دارد. تازه، جفا در حق بچههایمان است اگر کاری کنیم که بین مردم بیرون از اینجا احساس غربت کنند. اینطوری شاید این شبهه را ایجاد کند که زندگی توی والدن دوم عجیبغریب یا حتی کمارزشتر از زندگی بیرون است.