آذر با شنیدن خبر تصادف همسرش سیاوش، به همراه برادرش و پسرعمویش راهی بیمارستان می شود. سیاوش، همسر آذر، قرار بود برای ماموریت با هواپیما به شیراز برود؛ اما خبر میرسد که او در جاده چالوس تصادف کرده است، آن هم همراه با زنی ناشناس. بر سر همین خبر است که آذر در زمان پیگیری حال همسرش، به گذشته ها فکر میکند. به هجده سال قبل که عمو و پدر بعد از مدتها آشتی کرده بودند و او بعد از سالها پسر عمویش امیرعلی را دیده بود. به زمانهایی که او و امیرعلی دلداده بودند.
رمان خزان بی آذر به قلم زویا مهدوی، با نگاهی به زندگی مشترک و چالش های آن و همین طور مسئله عشق، داستان زنی به نام آذر را روایت میکند که با یک تلفن همه چیز زندگیش به هم میریزد. آذری که مادر دو فرزند است و متوجه میشود که همسرش به او چیزهایی را درست نگفته است. در پس و پشت همین ازهای پنهان شده آذر به گذشته فکر میکند، به روزهایی که عاشق بود و استبداد پدر او را از عشقش دور کرد.