نشسته بودیم تو سالن غذاخوری کوچک و قدیمی پرستش. من بودم و محمود و ارسلان. دور یک میز مستطیلی نشسته بودیم. سیگار میکشیدیم. همهی مشتریها رفته بودن. در رو از داخل بسته بودیم. دلم حسابی گرفته بود. ارسلان از جاش بلند شد و ته سیگار رو توی باقی موندهی غذا له کرد. رفت کنار پنجره. پردهی غبار گرفته رو کناری زد. دستهاش رو تکیه داد به دیوار سرامیکی چربی گرفتهی غذاخوری. گفت: «از این جور آدمهای بیکار زیاد پیدا میشن. منم که حوصلهی هیچ آدمی رو امروز نداشتم. بهش گفتم واقعا که ما رو گرفتی داداش.»