همه می دانستیم که بدرمان پولدار، مریض احوال و بعد از مرگ مادرمان تنهاست اما وقتی سيف الدين پیشکارش تماس گرفت و گفت بلافاصله باید به کرمانشاه برویم. دلیل عجله پدرم برای دیدنمان را نمی دانستیم چرا بعد از چند سال دستور داده فرزندانش از تهران اصفهان و بندر عباس به کرمانشاه بروند؟ تنها پیش بینی ما این بود که دکترها از پدرم قطع امید کرده اند. و او میخواهد پیش از مرگ یک بار دیگر همه را دور هم جمع کند. شاید بازگشت دایی کوروش از آلمان را غنیمت شمرده و می خواهد وصیت نامه اش را بخواند و ارت و میرانش را تقسیم کند اما فقط یک روز زمان کافی بود تا بفهمیم چیزی که از آن بی خبر بودیم هیچکدام از اینها نیست!