خیلی ها می گویند که پسر کوچولو خجالتی است اما خودش این طور فکر نمی کند.
در دلش میگوید که شاید خورشید هم خجالتی باشد یا دانه هایی که لب پنجره جوانه میزنند یا حتی کتابهای قدیمی و خسته.
آنها هم حرف نمی زنند اما کسی نمی گوید که خجالتی هستند. تازه آدمهای دیگر هم میتوانند خجالتی باشند.
مثل زمانهایی که تنهایی دور زمین بازی قدم میزنیم و منتظریم تا یک نفر از ما بخواهد با او بازی کنیم یا با هم سوار سرسره و تاب بشویم.