اما تنۀ درختها نمیگذاشتند ببینم، عین واژهها با آن خطوط عمودی و افقی، با آن کلاهکهای احمقانهشان و ویرگولهایی که زیر پایم را خالی میکردند، مانند شاخههایی سد راه جملهها میشدند. میخواستم واژهای بنویسم اما واژهای دیگر از آب درمیآمد. خب مگر معنایشان یکی نبود؟ نه. چطور ممکن بود دو واژه عین هم باشند، وقتی یکی کوتاه بود و دیگری بلند، وقتی یکی صدای آبشارگون داشت و دیگری صدایی چون شکستن شیشه.