در این داستان، پپا پیگ و خانوادهاش یک روز شاد را در شهربازی میگذرانند. جورج از سرسرهی پیچپیچی بالا میرود و اولش میترسد، اما در نهایت لذت میبرد. بابای پپا برخلاف ظاهر جدیاش کمی ترسو است و بیشتر از جورج از وسایل بازی میترسد؛ چه وقتی میخواهد از سرسره پایین بیاید، چه وقتی سوار چرخوفلک میشود. مامان پپا هم در بازیهای مختلف مانند شکار اردکها یا تیراندازی با تیروکمان همیشه موفق است و جایزههای بزرگ میگیرد. سرانجام او همهی خرسهای شهربازی را برنده میشود و پپا با خوشحالی آنها را میان دوستانش تقسیم میکند.