تپهها روی خط افق. درختان سیب با ریشههای نزدیک به سطحشان در ردیفهایی منظم روییدهاند. مردان تیرهپوست خاموش، پیر و جوان، خواب را از خود دور میکنند و بدون مقصد و سرگردان راه خود را در میان مه میپیمایند تا کار روزانهشان را آغاز کنند. فرانسیسکو مگابول هم در میانشان است، نردبان چوبی سنگینی بر دوش دارد و یک گونی روی سینهاش آویزان است، با کلاهی رنگورورفته، دستکشهایی مندرس و لباسهایی نخنما. اکنون شانزدهساله است. وقتی پانزدهسال داشت، بهداخل قایقی قدم گذاشت که او را از مانیل به ژاپن، از آنجا به هاوایی و سپس به کالیفرنیا میبرد. به آنسوی دریا، جایی که در خیابانها طلا ریخته بود؛ دستکم این چیزی بود که مبلغان مذهبی و معلمان و آژانسهای فروش بلیط و کاغذهای تبلیغاتی و اهالی هاوایی گفته بودند و ظاهراً بر مبنای عکسهای رنگورورفته و تاخوردهای که دانشجویان بورسیهای به خانه میفرستادند - و در کل دهکده دستبهدست میشد- درست هم بود، دانشجویانی که با جیب پرپول و اجناس آمریکایی به خانه بازمیگشتند.اما کاشف به عمل آمد که طلایی در کار نیست. حداقل نه برای او و همشهریهایش، نه اینجا و نه در زمانی که آنها از راه رسیده بودند. فقط قراردادی که پیش از ترک کشتی بخار باید امضا میکردند. فقط سنوسالدارهایی که تقاضا داشتند پولی قرض کنند. فقط تاولها و پینهها، ماهیچههای دردناک و کمردرد و پوستی که در اثر غبارهای ریز برخاسته از خاک، بیوقفه خارش داشت. فقط جملهی برگردید به همونجایی که ازش اومدید! و روزی یک دلار، که کفاف غذا را هم نمیداد، باوجودیکه انتخابشان نخود بود و لوبیا و انگور و توتفرنگی و گیلاس و سیب و پرتقال و کاهو و مارچوبه و کنگر فرنگی و سیر و با همینها این ملتِ همیشهگرسنه را سیر میکردند. مادرش همیشه میگفت "فایدهای ندارد که یکی سخت کار کند و دیگران دسترنج او را بخورند". اگر بنا باشد کس دیگری از حاصل کار آدم استفاده کند، کارکردن بیهوده است.