باغ روستای سیرچ کرمان پرنده در چشم و خیال کودکیم پرید. بابا بزرگ اسم این پرنده چیست؟ « نه تر و نه خشک» قصه ای دارد. 8 سالم بود. قصه کوتاه بود. 8 جمله مثل سالهای عمر من از آن به بعد پا به پای من دوید. 50 سال مثل پیچک بر درخت با قصه ها آمیخت. مثل شاخه بر درخت. جوانه زد توی ذهم من و در خیال من رشد کرد.
بخشی از کتاب
"گلپر کنار پنجره نشسته بود و نقاشی میکشید و چشم به دوردستها داشت. انتظار داشت که پرنده با هدیه برای سلطان بازگردد و با او عروسی کند. او را در آسمان و دشتها و کوهها و جنگلها و روستاها آزاد و رها بگرداند. دنیا و مردم عادی را ببیند و با بچهها بازی کند."