گراز تند میدوید و خیلی به اش نزدیک شده بود طوری که صدای نفس زدن هایش را هم میشنید چند قدم مانده به درخت چوب را دید و یاد حرف جباری افتاد خودش را پرت کرد کنار میان بوته های خاردار تمشک قلبش آن قدر تند می زد که فرورفتن تیغ ها را حس نمی کرد.