بالاخره روز موعود رسید و من از خوش حالی و دلواپسی صورتم گل انداخته بود. وقتی آقاجون از سر کار اومد و قیافه من رو دید با بی اعتنایی از کنارم گذشت صدای زنگ در خونه اومد. آقام با صدای بلند که بهرام و خونواده ش بشنوند فریاد زد: «وقتی رؤیا رفت تو آشپزخونه در رو باز کنین.»
فهمیدم هوا خیلی پسه سریع خودم رو به آشپزخونه رسوندم و منتظر شدم تا برای آوردن چایی صدام کنن در باز شد و صدای خوش و بش سلام و احوالپرسیشون رو شنیدم احساس کردم چقدر دلم برای بهرام تنگ شده... داشتم استکان ها رو توی سینی مرتب میکردم که صدای خداحافظی و بهم خوردن در خونه اومد. در جا خشکم زد.