نورا فرصتی بهدست میآورد تا زندگیهای مختلف دیگری را تجربه کند که نتیجهی تصمیمات متفاوت در زندگیاش بودند. او وارد مکانی به اسم کتابخانه نیمهشب میشود که جایی بین مرگ و زندگی است .
سر باندپیچی شده ام را به شیشه ی خنک پنجره ی ماشین تکیه می دهم. مامان رانندگی می کند و من به جلو نگاه میکنم به قطره های کوچک باران در نور قرمز چراغ ها دو هفته ی تمام گذشته است و هنوز هم باورم نمی شود.