در ژاپن دهه 1940 ساهه اینوگامی تاجر ثروتمند و رئیس خاندان اینوگامی در عمارت کنار دریاچه اش از دنیا می رود با مرگ او وصیت نامه ای عجیب گشوده می شود که مانند یمی در میان بازماندگانش منفجر میشود
در روزگاری که کهکشانها پر از شگفتی شده و دروازههای ورود به قلمروی بیگانگان به روی زمین باز شده است، مایا هوشیموتو نامی است که روزی لرزه بر اندام مجموعهداران و قاچاقچیها میانداخت
«در اتاق شکنجه انواع مختلف ابزار شکنجه وجود داشت و وقتی چشمم به این ابزار افتاد وحشت کردم، ولی به خود تلقین میکردم که نباید مقاومت و استحکام خود را از دست بدهم وگرنه خود و دیگران را به خطر خواهم انداخت . فردی که شلاق در دستش بود، اولین شلاقی را که به کف پاهایم زد، آه از نهادم بلند شد و انگار میخواستم از حال بروم که شلاق دوم را به کف پایم زد. به یکباره دیدم خون از کف پاهایم جاری شده است و همین که نگاهم به خونهای کف پایم افتاد از حال رفتم. بعد از دو سه ساعت بهوش آمدم. وقتی چشمانم را باز کردم هر دو بازجو بالای سرم بودند و داشتند با هم حرف میزدند. یکی از بازجوها یک لیوان آب به دستم داد که بخورم. لیوان آب را سر کشیدم ولی کف پاهایم به شدت میسوخت و انگار نمیتوانستم سرپا بایستم. بازجوها با هم درگوشی صحبت کردند و یکی از آنها به من گفت: نمیخواهی حرفی بزنی ؟ گفتم چه حرفی بزنم ؟ من هر چه بود گفتم و دیگر حرفی برایم نمانده است .»
رمال سرگذشت دختری به اسم ستاره را روایت میکند که عشق آتشینش به پسر مدلینگ و مغروری به نام راستین، پای او را به خانهی رمال پیر و مرموزی باز میکند. ولی آیا این رمال جداً قصد کمک به ستاره را دارد یا… نقشههای شومی در ذهنش بالا و پایین میشود؟