داستان این رمان به دو شخصیت دوست داشتنی می پردازد که دست تقدیر، زندگی هایشان را به هم گره زده است: تاجری خرده پا در پرو به نام فلیسیتو یاناکه که قربانی باج خواهی می شود؛ و صاحب موفق یک شرکت بیمه در لیما به نام اسماعیل کاررا که نقشه ای می کشد تا از دو پسر تنبل خود که آرزوی مرگش را دارند، انتقام بگیرد...
در یک چشمه آب داغ در کوهی متروک، که برف سطح آن را پوشانده است ، یعنی همان قلمرو رویایی سپید شیمامورای ثروتمند با کوماکو ، یک گیشای دون پایه ملاقات می کند. شیمامورا علی رغم اینکه می داند اشتیاق آنها دوام ندارد و این امر می تواند تنها یک نتیجه داشته باشد ، خودش را بدون پشیمانی ای به کوماکو می سپارد. کاواباتا در ادامه ی روند این عاشقانه ی محکوم ، داستانی درخشان را خلق کرده است ، رمانی خیره کننده و سرشار از دلالت های معنایی و تعالی در غم و اندوه.