کیخسرو از نیایشگاه خود برون آمد و روی تخت شاهنشاهیاش نشست و روی به یلان و افسران ایران زمین نمود و فرمود:ای پهلوانان نامدار و ای خنجرکشان روز جنگ، سراسر مرز ایران را بر پشت اسب پیمودم و هیچ باشندهای را ندیدم که دلشاد باشد و ثروتمند و خانهای آباد به چشمم نیامد؛ زیرا بر همگان از افراسیاب ستم رسیده و دلشان پر از خون و دیدگانشان گریان است، اما اولین جگر خسته از افراسیاب منم که جان و تنم پر از درد اوست و دوم کس پدربزرگم کاووس شاه آزاد مرد است که روز و شبی نیست که از دلش آه سرد برنکشد و پس از ما تمام زنان و مردان ایران زمین که چه بسیارشان را افراسیاب کشت با غارت نمود!