سوفی بهخاطر شرایط خانوادگیاش نمیتواند خانه را ترک کند و بهدنبال سرنوشت خود برود. اما زمانی که به شکلی ناخواسته، خشم و غضب جادوگری قدرتمند را برمیانگیزد، تحتتأثیر طلسمی ترسناک به یک پیرزن تبدیل میشود.
ایسیدرو ویدال، مردی بازنشسته و نهچندان پرشور، یک روز صبح خود و دوستانش را در میانهی جنگی غیررسمی مییابد؛ جنگی که در آن جوانها به جان پیرها افتادهاند.
رسماً از زندگیام بیزار بودم. از همه چیزش، به معنای واقعی کلمه. میدانستم که میتواند از این هم بدتر باشد. میشد بیخانمان باشم یا یک بیماری صعبالعلاج بگیرم یا در کشوری زندگی کنم که افراطیها روی دخترهایی که به مدرسه میروند، اسید میپاشند. اما به جز این طور تراژدیهای واقعی، اخیراً خیلی سخت بود چیزی را پیدا کنم که بتوانم از بابتش خوشحال باشم.